داستان «امانت داری» - خاطرات کودکی
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه طرح مطالعاتی نهج البلاغه
 
خاطرات کودکی
دانلود کارتون ها و تیتراژ های قدیمی، انواع داستان
صفحه نخست               ATOM               عناوین مطالب وبلاگ              نقشه سایت
درباره وبلاگ


سلام. چه خوب شد اومدی. حالا همه خاطرات کودکیت یادت میاد.
صفحات وبلاگ

 

امانت داری

مشق هایم که تمام شد، کتاب داستان را از کیفم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم مادرم گفت: این کتاب را از کجا آورده ای ؟ گفتم: از مریم گرفتم. مامان گفت: پس امانت است! همان روز، داستان را خواندم. اما یادم رفت کتاب را به مریم برگردانم. فردای آن روز هم یادم رفت. چند روز گذشت. یک روز مریم گفت: «اگر کتاب من را خوانده ای برایم بیاور، دختر خاله ام می خواهد آن را بخواند.» آن روز وقتی به خانه رفتم هرچه گشتم کتاب را پیدا نکردم. از مامان پیرسیدم، مامان کتاب مریم را ندیدی ؟ مامان با ناراحتی گفت: چرا، دیدم! میدانی کجا پیدایش کردم ؟ توی جعبه ی اسب بازی ها. از پیداشدن کتاب خوشحال شدم اما نمی دانم چرا مادرم این قدر عصبانی بود. به او گفتم: «چرا دعوا میکنید؟ کتاب که گم نشده!» مادرم گفت: «برای این که تو امانت دار خوبی نیستی. خدا آدم هایی را که از امانت دیگران مراقبت نمی کنند دوست ندارد.» فهمیدم امانت داری یعنی چه، وقتی از دیگران چیزی قرض میگیریم، باید از آن خوب نگهداری کنیم تا مثل اولش به او برگردانیم. فهمیدم خدا آدم امانت دار را دوست دارد.

شما امانت دار خوبی هستید ؟ ............................

حتماً هستید.پوزخند

گل تقدیم شماامید وارم خوشتان آمده باشد.گل تقدیم شما

دوست داشتنتا یه پست دیگه خدانگهدارتوندوست داشتن

راستی!!!!

پوزخند بازم میگم، نظر یادتون نره!!!پوزخند

 




موضوع مطلب :

یکشنبه 90 بهمن 23 :: 8:13 عصر

پیوندها
لوگو
سلام.
چه خوب شد اومدی.
حالا همه خاطرات کودکیت
یادت میاد.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 19
  • بازدید دیروز: 44
  • کل بازدیدها: 154360